تبليغاتX
داستان های عرفان

داستان های عرفان

..و خورشيد از پشت شاخه ی شکسته ی زندگی همچنان می درخشد

 

خداوند همه را فرا خواند.

" درود " ابتدا وارد شد تعظیمی سحرگونه کرد و گوشه ای ایستاد.

 "عشق" پا برهنه، همچون تشنه ای سراب دیده نفس نفس زنان داخل شد و خود را به پایش انداخت؛ خداوند به نشستن دعوتش کرد.

"شور" قهقهه زنان به سرا آمد در حالی که دستِ "غم" را چون کودکی گرفته  بود و دنبالش می کشاند ؛ خداوند لبخندی زد ، هردو ایستادند و سکوت کردند – غم یک قدم عقب تر .

پس "سکوت" آمد و با گام های آرامَش ، طنین اندازِ مجلس شد .

"صبر" بقچه بدست وارد شد ، سخت پیر گشته بود .

"گذشت" آخرین مهمانِ ضیافت بود وقتی وارد شد از همه گذشت .  

 

خداوند لبخندی زد و نگاه تحسین برانگیزی بر پیکرشان انداخت  ولی گویی به دنبال گمشده ای می گشت ؛

 همه حس اش می کردند ولی هیچ کس دم نمی زد.

 سرانجام صبر، صبرش سرآمد :

                خداوندا ، با ما سخن بگو ... 

 

خداوند اندیشید و گفت :

               "تنهایی"  را در میانتان نمی بینم .

 

 همه حس اش می کردند ولی هیچ کس دم نمی زد.

سرانجام سکوت لب گشود :

             "  تنهایی به دنبال خدایی نو می گردد .  "            

 

 

                                                                 ارديبهشت 88    


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:15 توسط عرفان یوسفی | |

 

ابرهای سياه کنار می روند و زير آخرين اشک های شوقِ آسمان ، اين رنگين کمان است که در برابر خورشيد سرِ تعظيم فرود می آورد.

شعاعی از نور به سمت سنگی می رود که کنارش رود جوانی جاريست و سرشار از زندگيست .

نور از شکاف کنار سنگ سر زده وارد می شود و به خانه ی مورچه ی کارگر مهمان می شود ، مورچه را نويد شروع کار می دهد ، مورچه از شکاف بيرون می آيد و به سمت رود می رود به سمت جريان ؛ ناگهان به مانعی برمی خورد پس از کمی تقلا ، موفق می شود که از آن بالا رود و به سوی آينده اش حرکت کند ، آينده ای مجهول .

جوان احساس می کند که حشره ای از پايش بالا می رود ، بلافاصله بر سر حشره می کوبد و مورچه ، جان به جان آفرين تسليم می کند !


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:38 توسط عرفان یوسفی | |

 

نسيم خنکی از درز پنجره به نرمی وارد می شود به سمت تختش می رود و کف پای عرق کرده اش را قلقلک می دهد ، ميان انگشتانش وول می خورد ، طاقت نمی آورد و پايش را زير پتو قايم می کند ، هميشه خودش را قايم مي کند ، هميشه ، حتی وقتی که تنهاست .

امروز روز ديگريست ، امروز اللهيار به ديدار يار خواهد رفت . طبق معمول چند ثانيه به سقف زل می زند ، ترک سقف را دنبال می کند تا گم می شود ، هميشه گم می شود ، هميشه ، حتي وقتي که همه چيز آشناست .

کتابخانه ی روبروی تختش بر او درود صبحگاه می فرستد  ، اللهيار با تمام قدرت به سمتش

تف می کند ولی فاصله زياد است و توده ی بزاق فرود می آيد و به فرش می چسبد . بر خلاف هميشه امروز تختش را مرتب می کند .

 

دست هايش را زير آب پياله می کند مانند زمانی که زير مشت مادر بزرگ می گرفت تا سهمش را از آجيل عيد بگيرد . آب را به صورتش می کوبد چه حس دلچسبی ناگهان دلش تنگ می شود به تنگی شکاف بين انگشتانش .


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 22:16 توسط عرفان یوسفی | |