داستان های عرفان
..و خورشيد از پشت شاخه ی شکسته ی زندگی همچنان می درخشد
خداوند همه را فرا خواند. " درود " ابتدا وارد شد تعظیمی سحرگونه کرد و
گوشه ای ایستاد. "عشق" پا
برهنه، همچون تشنه ای سراب دیده نفس نفس زنان داخل شد و خود را به پایش انداخت؛
خداوند به نشستن دعوتش کرد. "شور" قهقهه زنان به سرا آمد در حالی که دستِ "غم"
را چون کودکی گرفته بود و دنبالش می کشاند
؛ خداوند لبخندی زد ، هردو ایستادند و سکوت کردند – غم یک قدم عقب تر . پس "سکوت" آمد و با گام های آرامَش ، طنین اندازِ
مجلس شد . "صبر" بقچه بدست وارد شد ، سخت پیر گشته بود . "گذشت" آخرین مهمانِ ضیافت بود وقتی وارد شد از
همه گذشت . خداوند لبخندی زد و نگاه تحسین برانگیزی بر پیکرشان انداخت ولی گویی به دنبال گمشده ای می گشت ؛ همه حس اش می کردند
ولی هیچ کس دم نمی زد. سرانجام صبر، صبرش
سرآمد : خداوندا ، با ما سخن بگو ... خداوند اندیشید و گفت : "تنهایی" را در میانتان نمی بینم . همه حس اش می کردند ولی هیچ کس دم نمی
زد. سرانجام سکوت لب گشود : " تنهایی
به دنبال خدایی نو می گردد . " ارديبهشت 88 ابرهای سياه کنار می روند و زير آخرين اشک های شوقِ آسمان ، اين رنگين کمان است که در برابر خورشيد سرِ تعظيم فرود می آورد. شعاعی از نور به سمت سنگی می رود که کنارش رود جوانی جاريست و سرشار از زندگيست . نور از شکاف کنار سنگ سر زده وارد می شود و به خانه ی مورچه ی کارگر مهمان می شود ، مورچه را نويد شروع کار می دهد ، مورچه از شکاف بيرون می آيد و به سمت رود می رود به سمت جريان ؛ ناگهان به مانعی برمی خورد پس از کمی تقلا ، موفق می شود که از آن بالا رود و به سوی آينده اش حرکت کند ، آينده ای مجهول . جوان احساس می کند که حشره ای از پايش بالا می رود ، بلافاصله بر سر حشره می کوبد و مورچه ، جان به جان آفرين تسليم می کند ! نسيم خنکی از درز پنجره به نرمی وارد می شود به سمت تختش می رود و کف پای عرق کرده اش را قلقلک می دهد ، ميان انگشتانش وول می خورد ، طاقت نمی آورد و پايش را زير پتو قايم می کند ، هميشه خودش را قايم مي کند ، هميشه ، حتی وقتی که تنهاست . امروز روز ديگريست ، امروز اللهيار به ديدار يار خواهد رفت . طبق معمول چند ثانيه به سقف زل می زند ، ترک سقف را دنبال می کند تا گم می شود ، هميشه گم می شود ، هميشه ، حتي وقتي که همه چيز آشناست . کتابخانه ی روبروی تختش بر او درود صبحگاه می فرستد ، اللهيار با تمام قدرت به سمتش تف می کند ولی فاصله زياد است و توده ی بزاق فرود می آيد و به فرش می چسبد . بر خلاف هميشه امروز تختش را مرتب می کند . دست هايش را زير آب پياله می کند مانند زمانی که زير مشت مادر بزرگ می گرفت تا سهمش را از آجيل عيد بگيرد . آب را به صورتش می کوبد چه حس دلچسبی ناگهان دلش تنگ می شود به تنگی شکاف بين انگشتانش .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
